خب یکی دیگ از مرضام اینه ک تو مجازی وقتی تعداد فالورام زیاد میشه دیگ هر موقع چیزی میخوام بنویسم نمیتونم چون میدونم تعداد ادم زیادی داره نوشته هامو دنبال میکنه
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 5:0 توسط ツ 乙 ε ɨ ŋ ά β
|
اون موقعی که این وبلاگ و ساختم راهنمایی بودم و الان دوسال دیگه لیسانس میگیرم :)حس عجیبی داره مدت طولانی یه چیزی و نگه داری ولی باهاش غریبه باشیمن با هیچ کدوم از آدمایی که اون موقع بودم حتی دیگه دوستم نیستم و تموم خواسته هام تغییر کرده این بلاییه که زمان سر آدم میارهاون ادما کسایی بودن که فکر میکردم حتی اگر بمیرمم فراموشم نمیکنن اما الان با اینکه چندتا خیابون با هم فاصله داریم سختشونه که حالم و بپرسن یا اگر تو خیابون همدیگه رو ببینیم فقط از کنار همدیگه رد میشیممن تو این 18-19 سال زندگیم خیلی سخت تلاش کردم که یه زندگی خوب برای خودم دست و پا کنم اما همش بی فایدستیعنی میشه یه روز چیزایی که تو ذهنم تصور میکردم وببینم ؟افکار زیادی که توی سرمن و صداهایی که تو گوشمن یه لحظه ام ساکت نمیشن و من هیچوقت نمیتونم نگران آینده ام نباشم ،این خیلی ترسناکه
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر ۱۴۰۰ ساعت 13:59 توسط ツ 乙 ε ɨ ŋ ά β
|